|
...ما ، همه نشئه گان حباب بازيم |
|
...من هستم... با درود بنده به دليل عدم دسترسي به اينترنت در كرمان و زياد بودن هزينه كمتر اپ ميكنم و اگر كردم نميتوانم خبر بدهم. در ضمن هنوز كارت پايان اجباري نيامده و ثبت نامم قطعي نيست. اما سر كلاسها مي روم. با شعري از نرودا:
ترجمه مهناز بدیهیان اعلام میکنم که گناهکار م چرا که با دستهایی که به من داده اند جارویی نبافته ام. چرا جاروئی درست نکرده ام؟ این دستها را چرا به من دادند؟ چه فایده ای داشته اند؟ اگر تنها کاری که کرده ام تماشای آمیختن دانه ها بوده است و گوش سپردن به باد. چرا گرد نياوردم نی ها ی جوان را از نیزار آنهنگام که سبز بودند. آن دسته های نرم را نچیدم تا بخشکند، تا آنها را به هم ببافم در بافه هائی زرين و به آن دامنهء زرد بکوبم تا جارویی بسازم برای روفتن کوره راه راهی که چنین ادامه دارد. چگونه زندگی من گذشت بدون دیدن، یاد گرفتن، بدون گردآوردن و بهم آمیختن نخستين چیزها ؟ برای حاشا کردن، بسی دير است من وقت داشتم اما دست نداشتم. پس چگونه بزرگی را نشانه می گیرم اگر هرگز نتوانسته ام جارویی بسازم حتی یک جارو حتی یکی و ريچارد براتيگان: «انتظار» انگار سالها طول کشید پیش از آن که دسته ای بوسه از لبانش بچینم و آن را در گلدان سپیده دم رنگ قلبم بگذارم. امّا به انتظارش می ارزید زیرا من عاشق بودمبا دو نقاشی:
نوشته شده در 88/06/18ساعت 20:22 توسط سید محمد محسن موسوی |
دو شعر انتخابي. يك شعر و يك ميني مال از خودم اين روز دردناك به روز شدم اما شدم... این شعـر توسـط یک نوجوان متبلا به سـرطان نوشته شده است. او مایل است بداند چند نفرشعر او را می خوانند. این شعر را این دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته است و آنرا یکی از پزشکان بیمارستان فرستاده است. تقاضا داریم مطلب بعد از شعر را نیز به دقت بخوانید. این کل شعر اوست. لطفا آنرا برای دیگران هم ارسال کنید. «رقص آرام» آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟ و یا به صدای باران گوش فرا داده اید، آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟ تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟ یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟ کمی آرام تر حرکت کنید اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید زمان کوتاه است موسیقی بزودی پایان خواهد یافت آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟ آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است، آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟ هنگامی که روز به پایان می رسد آیا در رختخواب خود دراز می کشید و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره در کله شما رژه روند؟ سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید. اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید. زمان کوتاه است. موسیقی دیری نخواهد پائید آیا تا بحال به کودک خود گفته اید، "فردا این کار را خواهیم کرد" و آنچنان شتابان بوده اید که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟ تا بحال آیا بدون تاثری اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد، فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟ آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟ حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید. اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید. زمان کوتاه است. موسیقی دیری نخواهد پایید. آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید، نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید. آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید، گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید. زندگی که یک مسابقه دو نیست! کمی آرام گیرید به موسیقی گوش بسپارید، پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد. دوستان عزیز: لطفا این ایمیل را برای همه کسانی که می شناسید و حتی آنها که نمی شناسید بفرستید! این تقاضای دختری است که به خاطر سرطان بزودی جهان را بدرود خواهد گفت. تنها 6 ماه دیگر از زندگی این دختر باقی مانده است و آخرین آرزوی او این است که میخواهد به همه بگوید زندگی را تمام و کمال زندگی کنند، کاری که او نمی تواند بکند. او هرگز نخواهد توانست در میهمانی پایان دبیرستان با دیگر دوستانش به رقص و پایکوبی بپردازد و یا ازدواج کند و خانواده ای تشکیل دهد. شما با فرستادن این ایمیل به افراد دیگر می توانید کمی امید به او و خانواده اش هدیه کنید زیرا با ازای تعداد افرادی که این ایمیل به آنها فرستاده شود، انجمن سرطان امریکا 3 سنت برای معالجه و بهبود او اختصاص خواهد داد. آخرین تقاضای یک انسان را اجابت کنید و این میل را برای دیگران بفرستید. یک نفر در ایران این ایمیل را برای 1500 نفر فرستاده است! ( مستر اعرابی )من اطمینان دارم شما می توانید آن را حداقل برای 5 یا 6 نفر بفرستید. لازم نیست از پول خود مایه بگذارید، تنها وقت خود را اختصاص دهید. ایمیل های فرستاده شده شمارش خواهد شد تا به حد نصاب برسد. منبع: http://www.andishee.com/8/72.htm و بعد با يك شعر از خودم به روزم. «چاك»
فرقي نميكند... زنده مي شوي و پاك مي كني سرب را روي شقيقه ات پلك ميزني خون را بوي عرق سرد زيستن در تنت و روي سن روزگار مي رقصي با لباس چاكدار بودن يا نبودن و من چاك... چاك... لاي چاك سينه ات مي شوم.
قبل از امدنت پشت كوهي بودي.
و يك ميني مال تقديم حضورتون ميكنم: «ستاره ها» دخترك خوابيده بود كنار من، همين جا، روي پشت بام. با هم ستاره ها را ميشمرديم. ستاره اي چشمك زد ترسيدم. دخترك رفت براي همه تعريف كرد. اما من نميخواستم باور كنم . فردا ترجيح دادم توي خانه بخوابم اما دخترك رفت و تعريف كرد. گفت ديشب چند ستاره چشمك زدند. مو به مو.... اما قابل باور نبود. همه قول دادند براي دل دختر هم كه شده شب ستاره ها را به نظاره بنشينيم. مي ترسيدم، ارام ارام واهمه ام بيشتر ميشد. دخترك در اتاقم را زد. جلو امدو دستم را كشيد. مرا به حياط برد همه با ما امدند. به اسمان نگاه كرديم. هوا ابري بود.
نوشته شده در 88/06/18ساعت 15:0 توسط سید محمد محسن موسوی |
"موضوع نقد عبارت است از توصيف فشارهاي متقابل ِ تمام قلمروهاي اجتماعي بر يكديگر، نارضايتي منفعلانه ي عمومي، كوته بيني يي كه به يك سان هم وضعيت خود را تشخيص مي دهد و هم در اين قضاوت به بي راهه مي رود؛ همه اين ها در چارچوب حكومتي گرد آمده كه از قِبل تمام اين فلاكت ها روزگار مي گذراند چرا كه خود چيزي جز فلاكت نشسته بر منصب نيست. كارل ماركس- مقدمه نقد فلسفه حق هگل من سياسي نيستم... روزهاي بديست. روزهاي از دست دادن صاحب حجله ي بزرگ مرگ و ماهي باز كوچولو. سعيد سلطان پور و صمد بهرنگي.... "مرگ خیلی آسان میتواند الان به سراغ من بیاید. اما من تا میتوانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم - که میشوم- مهم نیست، مهم اینست که زنگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد ..." صمد بهرنگي
سعيد سلطانپور
و خودم با يك شعر و دو داستان به روز شدم.
وحشي پوزه هاي خاكستري مي مالي بر من بمالم سرخاب به پوزه هايت؟ يا ماتيك به چشمان سياه پرورده ات؟
هاي درد مرا بچش به اغاز زيستن به سي ستاره سجده مي كنند بر خدايگان زمين، من من... من حرم توحش و شهوتم لول مي خورم توي تفنگتان پرتاب مي شوم به اغاز هاي درد من اغاز توام دوره ام كن تا خوب بفهمي چه دردمندانه به پوزه هاي خاكستريت ميمالم
چاقو كنار بانك خصوصي نشسته ام. سينه ام را توي دهان نوزادم هل مي دهم. كار او بود. چند ماه پيش، دستانش را پشت كمرش گره زده بود و چاقو داشت. در قسمت سياه اطاق ايستاده بود. اصلن او را نمي شناختم.
شب است. روي در بانك دو تخته ي كهنه ي ضربدري زده اند. سر در بانك پنجره هاي شكسته شده است. صداي پرنده ها در بانك شكسته مي شود و بم از لاي پنجره بيرون مي ايد. هر چند وقت يك بار يكي از الوار ساختمان خاك الود با صداي شديدي به زمين مي افتد. سوسك ها از دريچه فاضلاب بالا و پايين مي پرند. از نه شب به بعد مي تواني جولان گربه ها را با بوي تعفن و سر وصداي زياد لاي اشغال ها به نظاره بنشيني. كم مي شود اين ساعت از شب كسي جلوي بانك رد شود. كارتون را پهن مي كنم و پارچه نويسي قرمز را روي پاهايم مي كشم. امروز چند كارمند و كارگر براي پنجم يا ششمين سال اين جا تجمع داشتند. من زياد سياسي نيستم يعني وقت اين مسخره بازي ها را ندارم. اين ها دلشان خوش است. خيلي هم دلشان خوش است. اين بانك بعد از برشكستيش رنگ هيچ ادمي را به خود نديده. اقاي جيم، منظورم صاحب دكه سيگارفروشي كناريم است؛ ميگويد انها استعمار يا استثمار مي شوند. درست نمي دانم چه مي شوند اصلن نميدانم اين ها كه مي شوند يعني چه.
مي داني اينجا زندگي سخت است. خيلي هم سخت است. من زياد اهل شعر و شاعري و اين چيزها نيستم اما اقاي جيم مثال خيلي شاعرانه اي مي زند. مي گويد صدفها اشكها را جمع مي كنند و با انها مرواريد مي سازند. مي گويد پيدا كردن اشك ها توي دريا خيلي سخت است. مي داني حالا پول در اوردن دقيقن مثل پيدا كردن يك قطره اشك توي درياست. اين را اقاي جيم هم مي گويد. مي خندم. به اين فكر ميكنم كه كاش يك صدف داشتم وهر وقت به ياد سياه بختيم مي افتادم ان را زير گونه هايم مي گرفتم. زن خوبي بود، مادرم را ميگويم. اگر كاري هم مي كرد مجبور بود. يك نوزاد پسر داشت و من. 9- 8 سالم بود. شب همين موقع ها كه مي شد، دقيقن بعد از رفتن اقاي جيم، وقتي نوزادش، كاملن سير ميشد، سينه اش را به من مي داد. انقدر زياد نبود كه سير بشوم اما كافي بود و لذت بخش. 11-10 سالم بود. خيلي وقتها مادرم دير مي امد، يا نمي امد. اما برادرم پيشش بود. وضعمان بهتر شده بود؛ هر چند ديگر مادر شبها پيشم نمي خوابيد. بهتر مي پوشيد، اما مثل قبل خوشحال نبود. برادرم را كه فروختيم نه توانستيم خانه بخريم نه پول برادرم به اندازه ي پيش پرداخت خانه كرايه بود؛ گذاشتيم همين بانك خصوصي. مادرم از فروش برادرم ناراحت بود، اما راضي. حداقل مي دانست ديگر سياه بخت نمي شود. تازه چند بار هم ارزو مي كرد كه كاش وقتي كوچكتر بودم من را هم فروخته بود. به هر حال با فروش برادرم زندگيمان بهتر شده بود. اقاي جيم مدتها بود ديگر سيگار نمي فروخت يا كسالت داشت يا نمي امد شايد هم مرده بود. با كمي از پول توانستيم سيگارهاي مختلف بخريم. خيلي وقت بود كه كاسبي سيگار گرفته بود. هر دو دور اتش كنار يك حلبي روغن نشسته بوديم. داشتيم از روي صندوق ميوه، سيگارها را جمع مي كرديم كه يك ماشين پارك كرد. اول فكر كردم سيگار مي خواهد. نزديك شيشه ي ماشين رفتم. راننده متشخص تر و دورتر از دوستش بود. به انها گفتم. - بِ ... بِ ... بفرماييد. دوست راننده خنديد، نميدانم به چه. راننده كاملن جدي بود. دوست راننده گفت: سيگار نمي خواييم جاسيگاري ميخوايم. خانوم خوشكله... دوست راننده زد زير خنده اما راننده فقط تبسم كرد. به مادرم نگاه كردم. مادرم با تعجب سرش را تكان داد. به فكر ازدواج با راننده افتاده بودم. مرد خوبي به نظر مي رسيد. دوست راننده گفت: بيا بالا. دوباره به مادرم و بعد به او نگاه كردم. گفتم: با مَ... مَ... منيد؟ سي ... سيگار نمي خوايد. دوست راننده با لحني محبت اميز گفت: نه خودتو ميخوام. ارام در را باز كرد. از در اويزان بود. ناگهان زانوهايش، شل شدند. داشبرد را باز كرد و كلت كمريش را بيرون اورد. فكر ميكردم كه جريان را فهميده باشم. پشت مادرم قايم شدم. مادرم بلند شد و طرف دوست راننده رفت. صداي جيغ جغد توي خيابان پيچيد و خفاش ها توي نور كم خيابان با مانوري به دوست راننده نزديك مي شدند من عقب تر از مادرم ايستاده بودم. مادرم صندوق را برداشت. گفت: - برو تا نزدم. اما مادرم نمي توانست صندوق را بالاي سرش ببرد. دوست راننده با چشمهاي خمار، دستانش را روي سينه ي مادرم گذاشت و او را هل داد. مادرم از پشت سر خورد لب جوي اب. راننده بيرون امد و دوستش را كه در حال فحاشي بود توي ماشين انداخت. ماشين با سرعت دور ميشد. سيگارها روي زمين پخش بودند. صندوق شكسته و مادرم كاملن توي جوي اب ارام خوابيده بود. اب هميشه سياه و بد بوي جوي اب قرمز شده بود. تيكه هاي ميوه و اشغال ها به پاي مادرم گير كرده بودند. اب يك لخته ي خون را از دهان به قصد جدا كردن مي كشيد. مادرم سنگين بود. خيلي هم سنگين بود...
ديگر وقتش بود كه به يك راننده اعتماد كنم. خانه اي مجلل، با ديوارهاي بلندتر از بانك خصوصي، پر از درخت و گل بود. راهروهاي باريك را پشت مرد ساكت و باشخصيت طي كردم. خيلي سوال ها داشتم. خوب شايد قرار بود يك عمر... دستگيره ي در، كه شكل يك سگ بود را كشيد. پشت در روي ديوار ها سر حيوانات مختلف بود. اطاق يك تلوزيون بزرگ داشت و چند صندلي بزرگ كه تنها در اخر خيابان توي ويترين ديده بودم. اصلن خانه به اندازه ي خيابان روشن نبود. از مرد راه دستشويي را پرسيدم. راستش را بخواهيد اصلن به دستشويي نياز نداشتم. اما بايد پاي سياه و دستان كثيفم را مي شستم. با انگشتانش به اخر سالن باريك اشاره كرد. حمام بود. يك حوله ي بزرگ و چند دست لباس برايم اورد. دو دستش مشت بود و چاقو را باز كرد. تنها چيزي كه از ميان سياهي اطاق پيدا بود همين بود. ارام ارام به طرفم امد. نمي توانستم تكان بخورم. يادم نمي ايد به چه، اما مرا لخت بسته بودم. مار پوست انداخت. در سياهي پنهان شد. چند لحظه بعد از ميان سياهي سگي ارام ارام در حالي كه چشمانش را به من دوخته بود جلو امد. صداي نفس هايش، قبل از حضورش حس مي شد. موج هاي ماهيچه هاي بدنش مرا به وحشت انداخته بود. بيني خيسش برق ميزد و با خطي به پوزه اش ختم مي شد. زبان بلند و فلجش از دهانش بيرون افتاده بود. نه صندلي تكان مي خورد نه فرار ممكن بود. چشمانم را بسته بودم و تنها كشيده شدن زبانش را روي تنم حس مي كردم. صداي قدمهايش را دور خودم احساس مي شنيدم. ارام ارام چشمانم را باز كردم. دور چهارم يا پنجم بود كه وقتي از جلوي من رد تا اخرين نقطه از سمت چپ دنبالش كردم؛ تا اين كه پشت سرم رفت. ديگر از سمت راستم ظاهر نشد. فكر مي كردم الان بايد ستون گردنم را بين ارواره هايش خرد كند. اما از كنارم ارام ارام يك تمساح ظاهر شد. مسافت پايم را طي كرد و جاي ناخن هايش را روي بدنم گذاشت. پوزه ي بلند و كشيده اش را به صورتم نزديك كرد. سرم را تكان ميدادم كه با حركت سريع مرا بين دندان هايش نگيرد. بوي بد دهانش ازارم مي داد. چشمانم را بستم و وقتي باز كردم يك مار دورم چمبره زده بود. مرد روي صندلي چوبيش تكيه زده بود و به من نگاه ميكرد. پاهايش را روي هم انداخت بود و سيگارش را روشن كرد. سيگارش بين لبهايش بود و در حالي كه مشت دستانش به هم نزديك ميشد چاقو را بست. اشاره
انگشت اشاره دست چپش را هل داد توي بينيش و به بازويش نگاه كرد. كف روي بركه بود و بوي گند مردار مي امد. ماهي ها روي اب باد كرده بودند. هر از گاهي با صداي خفه اي، شكم ماهي ها از هم باز مي شدند و بوي بدي از ميان انها خارج مي شد. روي دستانش حلقه زده بود. سياه بود اما شفاف. از گزيدنش لذت مي برد. موجود را جاي ديگري قرار داد. دهانش را روي زخم گذاشت و مكيد. احساسي از تلفيق درد و زندگي را تجربه مي كرد، اين را خودش گفت. بند اول انگشت اشاره دست چپش را مكيد. كماكان به نظاره ي زخم گزش موجود مشغول بود. در گيچگاهش دردي شبيه تير كشيدن احساس كرد. انگشتانش را روي گيچگاهش كشيد. سوراخ ريزي را به اندازه ي قطر انگشتش لمس كرد. اشاره سمت راستش را فرو كرد توي سرش. دستش به چيز سياه و شفافي خورد. اشاره اش را با شستش به سختي فرو كرد. موجود سياه و شفافي را بيرون كشيد. بوي بد مردار را كمتر مي شنيد. حتمن به خاطر اسيب موجود سياه و شفاف به سرش بود. احساس درد نمي كرد بلكه لذت مي برد. چشم راستش غير ارادي بسته شده بود. انگشت اشاره دشت چپس را توي دهن يكي از همين موجودات سياه و شفاف فرو كرد. ناگهان مرد روي پاهايش متوجه چند عدد از همين موجودات سياه و شفاف شد روي شكمش هم... نمي ترسيد. ناف مرد را يكي از همين موجودات سوراخ كرد. كباب هاي ماهي از ميان سوراخ ناف مرد بيرون مي ريختند. اشاره ي دست راستش را توي شكمش فرو كرد. ديگر تمام بدنش را همين موجودات عجيب گرفته بودند. روي گونه هايش يك از همين موجودات ارام ارام بالا مي رفت. ناگهان موجود تمام چشم چپ مرد را بلعيد و پلكهاي مرد بسته شد.
# # # مردي كنار بركه نشسته است. كف روي بركه است و بوي گند مردار مي ايد. ماهي ها روي اب باد كرده اند. هر از گاهي با صداي خفه اي، شكم ماهي ها از هم باز مي كند و بوي بدي از ميان انها خارج مي شود. مرد از بندهاي كوچك استخوان يك حيوان يك موجود سفيد و شفاف را مي كند. موجود سفيد و شفاف كف دستان مرد حلقه مي زند.
نوشته شده در 88/06/09ساعت 16:6 توسط سید محمد محسن موسوی |
|
با درود خدمت رفقا
![]() با درود و عرض ادب می نویسم از قلم حسین پناهی مقدمه ای بر استان بلاگی که هیچ وقت اپ نمی شود به جز به هول و قوه ی خودم : در انتهای هر سفر در آیینه دار و ندار خویش را مرور می کنم این خاک تیره این زمین پاپوش پای خسته ام این سقف کوتاه آسمان سرپوش چشم بسته ام اما خدای دل در آخرین سفر در آیینه به جز دو بیکرانه کران به جز زمین و آسمان چیزی نمانده است گم گشته ام ‚ کجا ندیده ای مرا ؟ مرا دیدی فریادم کن چون به جنگ ایستاده ام و باز به زبان حسین: و رسالت من این خواهد بود تا دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی آن ها را با خدای خویش چشم در چشم هم نوش کنیم نظر یادتان نرود شادزی مانا - به درود .. نويسنده آرشيو موضوعات وبلاگ
لينك رفقا |