تبليغاتX

...ما ، همه نشئه گان حباب بازيم


دستنوشته های ادبی سید محمد محسن موسوی:


اومدم که بگم هستم

 

 

توضیح داده بودم که امکان اپ و بازدیدم کمه

 

 

 

یادی از دختر غرق‌شده



شعری از برتولت برشت
ترجمه‌ی بهروز مشیری


1
چون غرق شد و به زیر آب فرو رفت
و از رودها و شط‌ها گذشت
فیروزه‌ی آسمان بس شگفت می‌درخشید
گفتی آسمان باید تن بی‌جان او را نوازش دهد.


2
خزه‌ها و جلبک‌ها به تنش پیچید
تا تن بی‌جانش کم کم سنگین‌تر شد.
ماهیان، بی‌پروا، گرد او شنا می‌کردند
و گیاه و جانور، آخرین سفرش را دشوارتر.


3
و آسمان شام‌گاه، همچون دود، سیاه شد
و شب، نور را به یاری ستارگان زنده نگه داشت.
اما، بامداد، بازآمد تا او را
باز هم صبح و شبی باشد.

4
و چون تن پریده رنگش در آب گندید
چنین شد که خدا نیز سرانجام او را فراموش کرد،
نخست چهره‌اش، سپس دست‌هایش، و آن‌گاه گیسوانش
با بسیاری لاشه‌ها، لاشه‌ای شد در رودها.



من، برتولت برشت، ترجمه‌ی بهروز مشیری، امیرکبیر، 1361

 

نقاشی:

 

 

نوشته شده در 88/08/19ساعت 20:33 توسط سید محمد محسن موسوی |

...من هستم...





با درود

بنده به دليل عدم دسترسي به اينترنت در كرمان و زياد بودن هزينه كمتر اپ ميكنم و اگر كردم نميتوانم خبر بدهم.

در ضمن هنوز كارت پايان اجباري نيامده و ثبت نامم قطعي نيست.

اما سر كلاسها مي روم.






با شعري از نرودا:


«گناهکار»


ترجمه مهناز بدیهیان



اعلام میکنم که گناهکار م
چرا که با دستهایی که به من داده اند
جارویی نبافته ام.


چرا جاروئی درست نکرده ام؟
این دستها را چرا به من دادند؟
چه فایده ای داشته اند؟
اگر تنها کاری که کرده ام
تماشای آمیختن دانه ها بوده است
و گوش سپردن به باد.
چرا گرد نياوردم نی ها ی جوان را
از نیزار
آنهنگام که سبز بودند.
آن دسته های نرم را نچیدم
تا بخشکند،
تا آنها را به هم ببافم
در بافه هائی زرين
و به آن دامنهء زرد بکوبم
تا جارویی بسازم برای روفتن کوره راه
راهی که چنین ادامه دارد.
چگونه زندگی من گذشت
بدون دیدن، یاد گرفتن،
بدون گردآوردن و بهم آمیختن نخستين چیزها ؟
برای حاشا کردن، بسی دير است
من وقت داشتم
اما
دست نداشتم.
پس چگونه بزرگی را نشانه می گیرم
اگر
هرگز نتوانسته ام جارویی بسازم
حتی یک جارو
حتی یکی


و ريچارد براتيگان:


«انتظار»

انگار سالها طول کشید

پیش از آن که دسته ای بوسه

از لبانش بچینم

و آن را در گلدان

سپیده دم رنگ قلبم بگذارم.

امّا

به انتظارش می ارزید

زیرا

من

عاشق بودم



با دو نقاشی:

 

The image “http://asar.name/uploaded_images/miroir_deformant_2-744917.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

 

ase 



نوشته شده در 88/06/18ساعت 20:22 توسط سید محمد محسن موسوی |

دو شعر انتخابي. يك شعر و يك ميني مال از خودم





اين روز دردناك به روز شدم اما شدم...










این شعـر توسـط یک نوجوان متبلا به سـرطان نوشته شده است. او مایل است بداند چند نفرشعر او را می خوانند. این شعر را این دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته است و آنرا یکی از پزشکان بیمارستان فرستاده است. تقاضا داریم مطلب بعد از شعر را نیز به دقت بخوانید.

این کل شعر اوست. لطفا آنرا برای دیگران هم ارسال کنید.

















«رقص آرام»


آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید

در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟

و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،

آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟

تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟

یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟

کمی آرام تر حرکت کنید

اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید

زمان کوتاه است

موسیقی بزودی پایان خواهد یافت

آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟

آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است،

آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟

هنگامی که روز به پایان می رسد

آیا در رختخواب خود دراز می کشید

و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره

در کله شما رژه روند؟

سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید.

اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید.

زمان کوتاه است.

موسیقی دیری نخواهد پائید

آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،

"فردا این کار را خواهیم کرد"

و آنچنان شتابان بوده اید

که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟

تا بحال آیا بدون تاثری

اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد،

فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟

آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟

حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.

اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید.

زمان کوتاه است.

موسیقی دیری نخواهد پایید.

آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،

نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.

آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،

گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.

زندگی که یک مسابقه دو نیست!

کمی آرام گیرید

به موسیقی گوش بسپارید،

پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.



دوستان عزیز: لطفا این ایمیل را برای همه کسانی که می شناسید و حتی آنها که نمی شناسید بفرستید! این تقاضای دختری است که به خاطر سرطان بزودی جهان را بدرود خواهد گفت. تنها 6 ماه دیگر از زندگی این دختر باقی مانده است و آخرین آرزوی او این است که میخواهد به همه بگوید زندگی را تمام و کمال زندگی کنند، کاری که او نمی تواند بکند. او هرگز نخواهد توانست در میهمانی پایان دبیرستان با دیگر دوستانش به رقص و پایکوبی بپردازد و یا ازدواج کند و خانواده ای تشکیل دهد.

شما با فرستادن این ایمیل به افراد دیگر می توانید کمی امید به او و خانواده اش هدیه کنید زیرا با ازای تعداد افرادی که این ایمیل به آنها فرستاده شود، انجمن سرطان امریکا 3 سنت برای معالجه و بهبود او اختصاص خواهد داد.

آخرین تقاضای یک انسان را اجابت کنید و این میل را برای دیگران بفرستید.

یک نفر در ایران این ایمیل را برای 1500 نفر فرستاده است! ( مستر اعرابی )من اطمینان دارم شما می توانید آن را حداقل برای 5 یا 6 نفر بفرستید. لازم نیست از پول خود مایه بگذارید، تنها وقت خود را اختصاص دهید.

ایمیل های فرستاده شده شمارش خواهد شد تا به حد نصاب برسد.
منبع: http://www.andishee.com/8/72.htm

و بعد با يك شعر از خودم به روزم.


«چاك»



ينجا چاك چاك(چاك،چاك يا چاك...چاك... يا چاكِ چاك) است.

              فرقي نميكند...

                    زنده مي شوي

                              و پاك مي كني سرب را روي شقيقه ات

پلك ميزني خون را

         بوي عرق سرد زيستن در تنت

             و روي سن روزگار مي رقصي

                             با لباس چاكدار بودن

                                                                        يا نبودن

    و من

            چاك... چاك...

                        لاي چاك سينه ات مي شوم.


قبل از امدنت پشت كوهي بودي.
نه كوه را دور بزن نه دور چاك كوه، دور خودت كوه بكش.












و يك ميني مال تقديم حضورتون ميكنم:


«ستاره ها»


دخترك خوابيده بود كنار من، همين جا، روي پشت بام. با هم ستاره ها را ميشمرديم.

ستاره اي چشمك زد ترسيدم. دخترك رفت براي همه تعريف كرد. اما من نميخواستم باور كنم . فردا ترجيح دادم توي خانه بخوابم اما دخترك رفت و تعريف كرد. گفت ديشب چند ستاره چشمك زدند. مو به مو....

اما قابل باور نبود. همه قول دادند براي دل دختر هم كه شده شب ستاره ها را به نظاره بنشينيم.

مي ترسيدم، ارام ارام واهمه ام بيشتر ميشد. دخترك در اتاقم را زد. جلو امدو دستم را كشيد. مرا به حياط برد همه با ما امدند. به اسمان نگاه كرديم. هوا ابري بود.



نوشته شده در 88/06/18ساعت 15:0 توسط سید محمد محسن موسوی |

با درود خدمت رفقا


با درود و عرض ادب

می نویسم از قلم حسین پناهی
مقدمه ای بر استان بلاگی
که هیچ وقت اپ نمی شود
به جز به هول و قوه ی خودم

:
در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

مرا دیدی فریادم کن چون به جنگ ایستاده ام و باز به زبان حسین:

و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم

نظر یادتان نرود


شادزی
مانا - به درود

..


نويسنده

سید محمد محسن موسوی

من در یاهو

آرشيو موضوعات وبلاگ


لينك رفقا


New Coding JavaScript


خانه