برگ تک نویسی سید محمد محسن موسوی:
به چشم کرده‌ام ابروی ماه "سیما"یی/خیال سبزخطی نقش بسته‌ام جایی 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
سلام

با توجه به درگیریهای اخیر من و عذر از دوستانی که میدونن یا نمیدونن.

من قول میدهم به زودی از نیمه دوم تیرماه کارگاه به طور جدی و منسجم کارش شروع میشه.

با تشکر

سید محمد محسن موسوی


سوزن/ به مناسبت تولدم / داستان روز تولد بیست و سه سالگیم 
 
 
"امروز میخواهیم یک شتر را از سوراخ یک سوزن رد کنیم. امتحان کن...
رد شد؟
ر...ر...رد شد؟
حالا که رد کردی، یک سوزن را از یک شتر رد کن.
خب رد شد؟
رد شد؟

****


”مهین تاج” نشسته بود و انجیل گفته بود، نگذارد پای این شتر لعنتی باز شود توی دنیا، زیرا این شتر از جهنم هبوط کرده. خدا ساکت نشسته بود و به اتفاقات زل میزد.
بی خیال سوزن را از شتر رد کردند و بعد شتر را از سوزن.
شتر افتاد روی زمین، شروع کرد به خوردن ذره ذره دنیا از نوک سوزن.
از نوک سوزن شروع کرد به مکیدن، و مکید، و مکید، و مکید.
نوک سوزن که تمام شد شروع کرد به مکیدن نوک پستانها...
پستانها را که مکید؛ دنیا شد، بی نهایت خواهر و برادر رضایی، که دورش تاب خوردند.
شتر هر روز از پسانها خورد و بی شمار ادم پستانشان محو شد، که شتر راست راست راه برود.
حالا که پستانها تمام شدند، پنبه دانه ها گل کردند و در خواب ندیده، لپ لپ و دانه دانه خوردشان.
دیگر تنها شانس مردم این بود که بال نداشت وگرنه بامی سالم نمیماند. اما دنیا شتر را دوست داشت و شتر دنیا را.

شتر بزرگ شده بود، انقدر بزرگ که هرجایی بود، دنیا هم بود. یعنی هرجا شتر بود، مفهوم دنیا بود. یک پر کاه کافی بود، که از چشم شتر دور بماند و کمرش بشکند.
شتر هیج جاش راست نبود و دم درازش به زمین امده بود.
حالا یک، سوم یا یک، چهارم عمرش را کرده بود که دنیایی از کنار دنیاش رد شد. شتر دنیایی بغلی -که چشم شورش را به دیگ باید میکرد و ادم را به گور- نشست زیر پاش و پاش را دقیقن داد بالا.
حالا شتر در جمل بود و دردش در بغل. که کلی سوزن لازم بود و پستان و پنبه...
شتر خفت و بلا دور، بعد هم دنیا رد شد، دنیای شتر تازه وارد با شترش رو شده بود و شتر تنها بود. تنهای تنها. ”شتر دیدی؟ ندیدی...”
حالا همین شتر، هم اینی که رد شد، شتری بود که در خانه ی همه میخوابد.
”تا مست نباشی مبری بار غم یار
اری شتر مست کشد بار گران را”
و توی مستی فهمید چقدر دنیاش کوچک شده. چقدر از بی پستانی درد میکشد، چقدر هوس سوزن کرده. حالا که پنبه دانه نبود و دفع تمام سوزن و پستان و پنبه دانه ها زیرش روی دنیاش بود. باید برعکس از همان راهی که امده بود از همان سوراخ سوزن برمیگشت. شتر دیگر خیلی بزرگ شده بود و خدا به جبروت جهنم راهش نمیداد، دیگر برای معراج دیر شده بود، شتر سنگین بود.

***

درد توی جان شتر افتاده بود تمام دنیا ان روزهای شتر بود و درد همان شتری که در خانه هرکسی میخوابید. حالا خودش بود و دنیایی که جای اقیانوس، دریا و قطب شاش و گه داشت. شتری چه دردی میکشید. حالا زمان گذشته. شتر خوشحال است. که نه بوی سوزن، نه پستان و نه پنبه دانه دارند.

****

حالا رد کردی از سوزن؟
خب رد شد؟

"

[ 91/03/17 ] [ 13:8 ] [ سید محمد محسن موسوی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

با درود و عرض ادب

می نویسم بر استان بلاگی که هیچ وقت اپ نمی شود به جز به هول و قوه ی خودم

من، سید محمد محسن موسوی

"زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست"